تبلیغات
یک آسمان ستاره

از جمعه تا حالا احساس عذاب وجدان می کنم...انگار یه چیزی رو دوشمه و انجامش ندادم . اینی که می خونید من توی مرداد ماه نوشتم و تاحالا تو چرکنویس بوده. یه دفعه هم به اشتباه منتشر شد....!

یادمه... بچه که بودیم همیشه به بهانه ی مرتب کردن زیرزمین خونه ی مامان بزرگم سر همه کلاه میذاشتیم ومی رفتیم به بازی(قابل ذکره که این نقشه ی ماهرانه ی من بود برای جیمفنگ شدن از پهن کردن سفره )

خلاصه می رفتیم توی زیر زمین به بازی. حسابی که بازی می کردیم وخسته می شدیم در هر صورت برای اینکه نقشه مان به نحوی لو نرود.مجبور بودیم با تمام خستگی آن جارا مرتب کنبم تا سری بعدی نیز بتوانیم نقشه ی خودمان را عملی کنیم .

سرانجام کار نیز کتاب داستانی از پشت کارتون های آنجا بر می داشتیم وبه مادرمان(مامان بزرگ)  میدادیم تا برایمان بخواند واین دستمزد ما برای کارکردن در زیر زمین بود(در آن زما ن ما بسیار بد جنس بودیم)

ما کتاب خرگوش دست حنایی را بسیار دوست می داشتیم حال پس از گذشت سالها که این کتاب را می خوانیم بسیار خوشحال هستیم . ما آن زمان عاشق شخصیت سام کوتوله بودیم.باید متذکر شوم که کتاب ها متعلق به مامان ما و دایی مان و خاله هایمان بوده است .ماهمیشه فکر می کردیم که مامان ودایی ما و خاله جان هایمان فقط درس می خواندند و نه بازی میکردند و نه کتاب غیر از مدرسه می خواندند.ولی حالا به مغزمان فشار آوردیم وفهمیدیم 

اینو ببینین چه قدر خوشگله. واقعا" خدا چی می آفرینه.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 17 آبان 1388 توسط آتنا | نظرات ()


انقدر حرف دارم که بزنم ...ولی وقت نیست هزارو یه دونه کار دستمه هر وقت، وقت آزاد داشتم میام پست می نویسم.


نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان 1388 توسط آتنا | نظرات ()


وای خدا....!کمرم راست نمیشه مردم دیگه.

همین الآن از قائمیه که جشن میلاد امام رضا بود اومدم. جاتون خالی الکی رفتم.

می خواستم با ماشین برم بعد گفتم فایده نداره اونجا الآن خیلی شلوغه پیاده راحت تره.راهی شدیم برای قائمیه. جشن توی یه مسجد نسبتا" بزرگی بود که در ورودیش توی یه کوچه بود وقتی رفتم توی کوچه  دیدم که جمعیت اجازه ی ورود نمیده باید بری توی صف.

از طرف دیگه برادران بسیجی که لباس نظامی پوشیده بودن به یه نحوی میشه گفت کوچه رو نصف کرده بودن . اقایون از سمت چپ و خانم ها از سمت راست ( یا بر عکس) این برادران باید می رفتن تو . دم در ورودی هم بلوایی بود کشته شدم تا برم تو. دم در یه سری خانمی ایستاده بودن که از این گردگیرا هست که توی حرم امام رضا هم خادماش دارن، از اونا داشتن.خلاصه اینکه اشتباه کردیم رفتیم .

اونجا جای ما نبود جای این بچه دبیرستانیها بیشتر بود تا ما دانشگاهی ها.البته یه سری از خانواده ها هم اومده بودن . مجری برنامش همون مجریه بود که توی شبکه ی اصفهان برنامه ی سیمای نصف جهان رو اجرا می کنه.

به هر حال که الکی خودمونو خسته کردیم وقتی جشن تموم شد ، حالا چه جوری بریم خونه.

عجب آدمایین این بچه دبیرستانیها. یعنی ما هم که می رفتیم دبیرستان همین طوری بودیم...؟ مسجدی که رفتم توش دو طبقه بود ، بالا خانوما و پایین آقا ها (آقایون) سر راه هم وقتی که داشتیم میومدیم بالا بهمون یه ظرف پلاستیکی دادن که توش آبمیوه و کیک و موز و دو تا شکلات بود. اون پسرایی که اون پایین نشسته بودن شماره های موبایلشون رو روی این ظرف ها با ماژیک نوشته بودن و هی بالا می گرفتن تا دخترایی که این بالا بودن ببینن.

این دخترا هم آی ذوق می کردن. حالا ما هی می خوایم هیچی نگیم.

از طرف دیگه این دخترا به جای گوش دادن به فتوایی که حاج آقاد میداد، داشتن با هم دیگه درباره ی این برادرانی که اون پایین بودن بحث می کردن. مثلا":

اولی: اون پسره رو ببین.

دومی: کدوم...؟

اولی : همون که پیراهن آبی چهار خونه پوشیده...!

دومی:دیدمش... چه خوشگله...! ( استغفرا...)

اولی به صورتی که داره داد میزنه : خاک بر سرت... اون چیش خوشگله...؟ دارم میگم ببین چه دماغ گنده ای داره...!

بله ... و از این قبیل مباحث دیگه بعضی از اینا خیلی منحرف بودن.

خسته شدیم... به مامان بزرگه قول دادیم بریم خونشون. دارم میرم نگو نرو....!

 


نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان 1388 توسط آتنا | نظرات ()


Blog Skin